منوچهر خان حكيم
84
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
زخم او نمايد . بعد از آن اشاره كرد كه جرّاحان بلخ را حاضر كردند و سلطان محمّد رو بر ايشان كرد و گفت : امشب نبيرهء اسكندر را زخمدار دزديدهاند و شما را هركدام را بر سر او برند بايد مرا آگاه كنيد . هرگاه معلوم شود كه شما را از او خبرى بوده است و مرا آگاه نكردهايد ، بند از بند شما جدا كرده ، زن و فرزندش را به طريق اسيرى خواهم برد . آن جرّاح كه بر سر عبد الحميد رفته بود ، آنجا حاضر بود ؛ پيش رفته گفت : اى شهزاده ! من در جايى گمان دارم امّا تا انگشترى زنهار نگيرم نخواهم گفت ؛ كه سلطان محمد انگشتر از انگشت بيرون آورده به جرّاح داد . آن جرّاح حرامزاده گفت : اى شهزاده ! صبحى بود كه خواجهسراى خواهرت آمده گفت ملكه شما را مىطلبد . بنده برخاسته به خدمت او رفتم . جوانى را ديدم كه به اعزاز تمام خوابيده و زخمى در سر داشت . بانو در به كردن زخمش سفارش نمود . گمان بنده آن است كه آن جوان عبد الحميد باشد ؛ چرا كه نظر كردم بخيهاى بر زخمش زده بودند كه از دست جرّاحان بلخ برنمىآيد و آن كار جرّاحان اسكندر بود . سلطان محمد را از شنيدن اين سخن ، دود ناخوش از روزنهء دماغش برآمد . در دم سه هزار كس برداشته متوجّه قصر شهربانو شد كه با بيلداران قصر را بر سرش خراب كند . اما مرجان عيّار از جهت مهمى به بلخ رفته بود . چون از اين قضيه واقف گرديد ، گلبانگ بر قدم زنان متوجّه باغ شد . چون رسيد ، گفت ، اى ملكه ! فكر كار خود بكن كه برادرت به قصد تو مىآيد . بانو به درياى مكر و حيله غوطهور شده ، مكرى به خاطرش رسيد . باغبان را طلبيده گفت : جوان شانزده سالهاى در باغدارى ، حاضر ساز . باغبان جوانى را حاضر كرد . دختر والى آن پسر بىگناه را به پيشگاه قصر برد و قدحى شربت قند را به داروى بيهوشى آغشته نموده به دو داد و آن پسر خورده بيهوش شد ، كه آن بانوى ( 52 ) مكّاره شمشير از غلاف كشيده بر فرق او زد كه چهار انگشت در سر او جا كرد و پايش را در دهن او گذاشته او را خفه كرد ؛ پارهاى از مرهم عبد الحميد برچيده بر زخم او نهاده و او را به جاى شهزاده خوابانيده و آنچه لازمهء حيله بود ، مهيّا داشت . به باغبان مكر چند آموخت و بر جاى خود قرار گرفت . امّا باغبان سينه چاك كرده و پيراهن دريده ، در